تبليغاتX
من یک 4 دیواری دارم

رنگین کمان پاداش کسانی است که تا اخرین قطره زیر باران میمانند

من و تو
تو:باز دوباره تنهایی و شبو سکوتت

باز دوباره یاد توو غم نبودت

باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی رفتی و این بغض و توی صدام گذاشتی...

می خوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه...

می خوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

بعد از تو پرسه میزنم شبهای سردو خسته و تو رفتی و پشت سرت گفتم نرو...

 

 

من:می خوام تموم کنم این قصه تلخ و با تو

میدونی چه قدره فاصله قلبم تا تو؟؟

منو تو باز هر دو شدیم دچار درد...نگاه سرد...به رنگ پاییز زرد

اگه بهت گفتم برو چون که بریدم.ذره ذره اب شدم به اخر رسیدم.منو اتیشم زدی صد بار...بسه دیگه برو دست از سرم بردار

چندتا سوال عین خوره روحمو میخوره

بعد از من کی میاد دلم از دلحره پره

داد زدم روبه اسمون که بی جواب بود فهمیدم که کمک خواستن نداره سود اما...

خواستم بمونم به لب رسید جونم من از جونم گذشتم تا تو باشی تو خونم

دیگه چیزی نداشتم که بگم از دست دادم با هم گفتم خدایا تو برس به فریادم...

 

تو:

می خوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه...

می خوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

بعد از تو پرسه میزنم شبهای سردو خسته و تو رفتی و پشت سرت گفتم نرو...

 

من:چشمامو میبندم ولی چیزی نیست به یادم

به یادم میارم که چه ساده دادی به بادم

به یاد اون روزایی که بودیم خوش و خرم که تورو با خودم تا اوج ابرا میبردم

پس خاطرات و نبر بذار یادگاری

تا بهونه اشکام باشن تو شبهای بی قراری...

 

تو:دل بکن از من و عشقم

بذار دستامون جدا شه

سهم من شبهای تاریک

سهم تو فردایی روشن

مجبورم نکن بگم که به تو هیچ حسی ندارم

اخه این دروغ اما....دیگه چاره ای ندارم

تو بدون تا اخر عمر از دلم نمیری هرگز

نمی خواد که سخت بگیری

خیلی ساده ..... خداحافظ

|+| نوشته شده توسط سکوت در جمعه 2 اسفند1387 ساعت 16:0 |
شب شیشه ای

من و انتظار و کابوس تنهایی

من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

دارم اینه ها رو گم میکنم کم کم

تو رو هر طرف رو میکنم میبینم

نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی

تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی

اگه این بهارم بر نگردی خونه

دیگه چیزی از من یادت نمیمونه

منو رها کن از این فکر تنهایی

تو نرفتی... نه ... تو هنوزم اینجایی

دارم از خودم با فکر تو رد میشم

دارم عاشقی رو با تو بلد میشم...

|+| نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت 21:2 |
نمیدونم...

نمیدونم که کدوم دل منو از یاد تو برد

خاطرات روبه رومو به تن قصه سپرد

نمیدونم با کدوم حرف از من ازرده شدی

با کدوم باد خزونی سرد و پژمرده شدی

که من از دوری تو میمیرم

روز و شب با عشق تو در گیرم

خاطره ای که موند واسم تلخیه این رفاقته

ارزش دوست داشتن من دروغ و مکر و حیله بود

توهم با دو رنگی هات اتیش به جونم میزنی

نکش منو اسیرتم تو ایی که دشمن منی

سر به هوایی تورو به پای عشقت میذارم

کاشکی میشد بیای پیشم تا بال و پر در بیارم

نمیدونم از کدوم جاده باید به شهر عشق تو رسید

با کدوم نقاشی های کودکی طرح چشماتو کشید

خوب میدونم که توهم دل تنگی به خیالت که با من همرنگی

خوب میدونم که تو هم داغونی حالا قدر عشقتو میدونی

که من از فاصله ها دل تنگم تو با من دورنگی من یکرنگم

با دو رنگی پیش مردم  منو رسوا میکنی

این سفر کار خودت بود گله از ما میکنی

با رقیبم که نشستی حرفی از من نزنی

حرمت عشقو نگه دار دل منو نشکنی

|+| نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه 8 بهمن1387 ساعت 18:8 |
افکار پریشان

باز امشب نیستی که ببینی چه حالی دارم

چه افکار مشوش و پریشانی دارم

در غم فراق یارم

مانند پروانه ای گرد شمع میسوزم

در غم دوری دل از دل داده ام

بی هیچ صدایی فریاد میکشم

در این فضای گرفته ی خانه

در درونم بی صدا می گریم

گر بودی و مرا در اغوش می گرفتی

بی هیچ غمی سر بر زمین مینهادم

اما افسوس ای یار من نیستی و

ما به غم خود دچاریم..........

|+| نوشته شده توسط سکوت در جمعه 8 شهریور1387 ساعت 19:13 |
میرم

میرم تا تو اروم شبها چشمات بسته شه

دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

میرم تا بارون منو یادت نندازه

میرم یه جای تازه...

میرم با چشمای خیس و قلبی بی گناه

میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه

هر جا میرم اما بازم یادت می افتم

اینو به همه گفتم.....

کاش میشد تو بدونی من اینجا چه تنهام

وقتی تو نباشی به هم میریزه دنیام

اینجا کسی نیست با چشمای ناز و روشن

بی تو چه غریبم من

از هر جا رد میشم میاد عکست رو به روم

سوخته تو اتیش عشقت شهر ارزوم

دارم اروم اروم مرگ و به جون می خرم

دیدی چی اومد سرم....

میرم جای من اینجا نیست

عشق تو زیبا نیست...رویا نیست..

میرم جایی که دریا نیست

اسم تو رو ما نیست...

غوغا نیست.....

|+| نوشته شده توسط سکوت در پنجشنبه 3 مرداد1387 ساعت 17:57 |
یک نفر هست

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین ادمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است....

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سفق بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو

پیوند زده و دلش می خواهد

لحظه ها را با تو

به خدا بسپارد.....

|+| نوشته شده توسط سکوت در یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 18:4 |
ارزوی اخر
صدایت را میشنوم...از دور میایی ولی به من نمیرسی....

صدایت را دوست دارم...می خواهم برایم حرف بزنی..می خواهم از نگفته های دلت برایم بگویی

کاش میفهمیدی که چه قدر به بودنت نیاز دارم...

کاش میشد صدای قلب ساکتم را می شنیدی....کاش مرا می دیدی که چه گونه برای دیدنت لحظه شماری میکنم

شاید زمان هم از کارهای تکراری من خسته شده باشد....اما برای این زمان پر از تکرار اندکی تکرار من چه فرقی می کند؟............

حال که زمان میگذرد و من و تو با عبور زمان از هم فاصله میگیریم بگذار ارزویی کنم......

کاش فقط یک بار در تمام طول زندگیم برای اولین و اخرین بار قفل قلبم را می شکستم تا به تو بگویم که چه قدر به من نزدیک بودی و من ترا نمی دیدم.......

 

|+| نوشته شده توسط سکوت در شنبه 14 اردیبهشت1387 ساعت 15:13 |
گذر زمان
و اما بار هم روز های اخر سال...

باز هم طی شدن برگی دیگر از دفتر چه ی خاطرات زندگیمون

کاش میشد حتی برای لحظه ای کوتاه گذر زمان را متوقف میکرد

کاش زمان میفهمید که چه قدر به ارامشش نیاز داریم

کاش لحظه ای دیر تر ایجاد میشد...

اما...

کاش میشد قدری دیرتر این خاطرات ورق میخورد

اما شایدزمان باید بگذرد....شاید...

|+| نوشته شده توسط سکوت در یکشنبه 26 اسفند1386 ساعت 23:18 |
تو بگو....؟
یادش بخیر

انگار همین دیروز بود

چه قدر همه چیز این دنیا زود طی میشود ... هنوز یادمه ...ولی ای کاش فراموش میشد

میگن ادم ها یه نعمتی دارن .. اون هم فراموشیه ....ولی ............

شاید این هم یه جور نعمت باشه که گاهی اوقات ادم ها بعضی چیز ها رو نمیتونن به فراموشی بسپارند

اما من یاد تورا به اسمان دادم تا با باد فراموش شوی اما.. تو باران شدی و بر پنجره ی قلبم باریدی

 

یادت را به درختان پاییز دادم تا با ان ها به خواب فراموشی بروی اما... باد پاییز بر گ های درخت پیر را به من سپرد تا از انها درخت را برای بهار اینده جاودان کنم

من یادت را به پرندگان مهاجر دادم تا ان را با خود به سرزمینی دور ببرند اما... ..........

راستی تو بگو.... یادت را به که بسپارم تا تو را به سرزمین فراموشی ببرد

|+| نوشته شده توسط سکوت در دوشنبه 22 بهمن1386 ساعت 16:2 |
گریه کنم یا......
گریه کنم یا نکنم اخر ماجرا رسید...

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید...

تو میروی و آینه پر میشود از بی کسی

از من سفر می کنی و به مرز قصه میرسیی...

ببین که اب میشود .... قطره به قطره قلب من...

مرگ من و قصه ی ماست....فاجعه ی جدا شدن..

تو میروی و جان من..گور ترنم می شود...

خور شیدکی که داشتم ..در شب من گم می شود

چیزی نگو به آینه.. با رازقی حرفی نزن...

برای بار اخرین..  تنها نگاهی کن به من..

گریه کنم یا نکم ...آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکم ....قصه به انتها رسید

 

|+| نوشته شده توسط سکوت در جمعه 12 بهمن1386 ساعت 23:36 |